تمام چیزهای ناتمام


http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/joda-konandeh/9.gif

كوچه هاي به هيچ خياباني منتهي نشدن؛جاده هاي به هيچ شهري نرسيدن؛درختان هيچ گاه شكوفه ندادن؛شكوفه هاي هيچ وقت ميوه نشدن؛ميوه هاي هيچ زماني نرسيدن؛دنيا،دنياي نيمه كاره ها،ناتمام ها و به انتها نرسيدن هاست.

آسمان اينجا هميشه ابري است؛بي آن كه باراني در ميان باشد،ابرها رسالت خود را انكار مي كنند.

اينجا زمين است؛با مردمي كه لب ها و سرهايشان مي جنبد و تكان مي خورد؛بي رد و بدل شدن لبخندي و پيام محبتي.

اينجا دنياي تمام چيزهاي ناتمام است:كوچه ها،شهرها،ابرها،انسان ها،محبت ها...

اينجا سرزميني به نام زمين است كه ديريست در انبوهي از خاطرات متشنج،حتي آخرين ملاقاتش را نيز با آسمان از ياد برده است.

اينجا ،چيزي كم است؛اينجا نفس كشيدن سخت است،كوله باري از نبودن چشمانت،بر شانه هاي زمين سنگيني مي كند.

اينجا چيزي به انتهاي خود نمي رسد،بي آنكه آغازش را چشمانت نظاره گر باشند.

جاده ها براي رسيدن، ابرها براي بارش و لب ها براي لبخند،گم شده اي دارند؛گم شده اي شبيه به چشمانت.

اينجا بدون چشم هاي تو هيچ ناتمامي تمام نمي شود.چشم هايت يعني:رساندن همه ي نرسيده ها به تمام نرسيدني ها!

تا كي شب به شب،به نيت سرودن غزلي عاشقانه برايت،مرثيه اي سوگوار براي خود بسرايم؟

تا كي كودكان بهانه گير چشمانم را با لالايي نامت به دنياي رؤيايي خواب بكوچانم و با كابوس نبودنت تنها گذارمشان؟

تا كي مدار عقربه هاي ساعت را به سمت طلوع جمعه اي زلال بچرخانم و غروب هاي خاكستري جمعه هارا شماره كنم؟

تا كي اميد آمدنت را بهانه اي سازم براي ادامه ي حيات گل هاي حياطمان و تو نيايي؟

 

تا كي سلام هايم را برايت پست كنم و نشاني ات را پشت پاكت ننويسم؟

تا كي شمع هاي قلبم را نذر آمدنت كنم و حاجت نگيرم؟
 تا كي كفش هاي سرسخت زندگي ام پرسه زدن را تجربه كنند و كوچه باغ بودنت را رد نشوند؟

تا كي چتر پلك هايم را در بارش يكريز باران هاي دائمي نبودنت بگشايم و ببندم و تو نيز نباشي و نيايي؟
تا كي؟ تاكي؟..

http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/joda-konandeh/9.gif

لحظه لحظه زندگي


چقدر زود گذشت ايام كودكي؛آن روزها كه در خاطره چيزي به نام عشق نقش نبسته بود.چقدر زود گذشت روزهايي كه در وسعت آرزوها بهار را به استقبال خزان مي برديم و طلوع را به پيشواز غروب.

آن روزها كه غرق در رؤياهاي كودكي مي خنديديم،گريه مي كرديم و دل را ملعبه ي دوستي هاي گذران.

مي انديشم به لحظه هايي كه به سرعت گذشت و به گردش نرسيديم.

كاش مي شد همين لحظات را در قفس خيال براي هميشه ثابت نگه داشت.كاش مي شد در برابر ثانيه هاي خوش زندگي آيينه اي قرار داد تا به دفعات ،خوشي آن دم تكرار شود.كاش مي شد گلبوته هاي مهر و دوستي را در قلب كاشت .كاش مي شد پرده ي سياه شب را به همراه ستارگان درخشان در وسعت فضاي خيال پايين آورد و لمس كرد...

مي ترسم...مي ترسم اين دقايق را از دست بدهم و خود را جزء خاطرات گذشته كند

مي ترسم اين ثانيه هاي پرشور نوشتن را ترك كنم  چرا كه زمان به سرعت مي گذرد و خود را به خاطرات قديمي پيوند مي دهد

بياييد از بهار زندگي گلچيني از لحظات رابچينيم و در سبدي به رنگ صدف بگذاريم

بياييد در فضاي درخشان دل،الفاظ تيره ي حزن را خط بزنيم و بنويسيم:شادي،عشق،اميد...

و فرياد بزنيم:اميد يعني زندگي و زندگي يعني اميد.اميد بهاري است كه در تمام سال بر قامت دل نقش مي بندد.

بياييد شاد باشيم ،دنيا ارزش آن را ندارد كه غم و غصه را در كوله باري از خاطره نهاده و خسته و آشفته در كوچه پس كوچه هاي زندگي قدم بزنيم.غم گردبادي است براي نابودي آشيانه ي پرستوهاي مهاجر،غم روزنه هاي اميد گياه را مي خشكاند،غم ابر تيره اي است كه رنگ نيلي آسمان را پشت پيكر عظيم خود پنهان مي كند و دوستي با غم يعني حسرت و افسوس...

باور كنيم  در صحرايي كه يادها مدفونند،باد صبا هم لحظه اي خم به ابرو نمي آورد چون مي داند همه چيز مي گذرد،يادها هم مي گذرند

پس آخرين روزنه ي احساس خود را نثار بهترين دوستان خود كنيم و شادمانه عشق و اميد را فرياد بزنيم...

مهر ماه

تابستان كوله بار شيطنت هايش را مي بندد و پاييز با نسيمي پر از رايحه ي شادي از راه مي رسد.

مهر،ماه مهرباني مهتاب،ماه ميزباني نيمكت هاي عاشق درس و مدرسه،ماه شكوفايي نيلوفران در دعاي نم نم باران عاشقانه ي پاييز از راه مي رسد.گرچه برگ هاي درختان زرد و پژمرده مي شود اما شكوفه هاي لبخند كودكان يكي يكي گل مي دهد،گل هاي عطوفت مي رويد، هوا در اين فضا مقدس مي شود و نسيم با شادي تمام عطر پرواز را از سطرهاي مقدس كتاب همراه با صداي كودكان سرخوش مدرسه به آسمان مي رساند.

برگي ازخاطرات ماندگار زندگي رقم مي خورد،خاطراتي كه رنگ و بوي مهر و عطوفت دارد و جاودانگي  دوستي و محبت.

اما...يادش بخيرروزهاي خوش مدرسه و درس...يادش بخير روزهايي كه خورشيد با نگاهمان طلوع مي كرد ،روزهايي كه كوچه پس كوچه هاي محله مان  با جاي گام هامان آشنا بود.روزهايي كه خلوت ترين جاي مدرسه پناهگاهي بود براي زيباترين حرف ها....امروز ديگر از آن همه شور و شوق خاطره اي بيش نمانده،ديگر جاي گام هايمان را قطرات باران كوچه ها پر كرده است.ديگر زيباترين حرف ها را به باد سپرده ايم و به عشق آن روزها  نجوا مي كنيم

خدايا!دوست دارم باز هم آن اضطراب هاي شيرين روزانه با ما باشد،آن هياهو وشلوغي و بازي،آن همه اشتياق زنگ تفريح و ورزش،آن سرك كشيدن ها و بهانه گيري ها...واي كه چه روزهايي بودند آن روزها...هنگام امتحان مي گفتيم:كاش وقت بيشتر بود،كاش بيشتر مي خوانديم و... اما حالا وقت فراوان داريم براي خواندن،براي نوشتن از آن روزها،براي ياد كردن از آن روزهاي خوب و تكرار نشدني

اي كاش باز هم آن شور و شوق ها تكرار مي شد،تكرار ديدن قطرات باران از پشت پنجره ي كلاس،تكرار روزهايي كه به زيبايي گذشت و گذر زمان را حس نكرديم...

اينك ماييم و كوله باري از خاطرات آن روزهاي شيرين،اينك مقصد ما شكوفايي شكوفه هاست ما آمده ايم تا خود را به شاخه ي مهر پيوند بزنيم و رويشي ديگر را در بهار دانش آغاز كنيم

پس غبار از تن گرم تابستاني خويش بگيريم و در فصلي كه درختان تمام برگ هايشان را از دست مي دهند با تمام وجود شكوفا شويم و عطر دل انگيز دفترها و مدادها را روي لبخند نازكي كه بر لبان حياط خاطراتمان نقش بسته،بپاشيم

چرا كه همه ي ما الفباي زندگي را از اولين روزهاي آشنايي با مهر آغاز كرديم،آغاز سفري سبز در مسير دانستن و فهميدن تا مقصد بزرگ شدن...
آغاز بهار تعليم و تربيت مبارك باد