تمام چیزهای ناتمام

كوچه هاي به هيچ خياباني منتهي نشدن؛جاده هاي به هيچ شهري نرسيدن؛درختان هيچ گاه شكوفه ندادن؛شكوفه هاي هيچ وقت ميوه نشدن؛ميوه هاي هيچ زماني نرسيدن؛دنيا،دنياي نيمه كاره ها،ناتمام ها و به انتها نرسيدن هاست.
آسمان اينجا هميشه ابري است؛بي آن كه باراني در ميان باشد،ابرها رسالت خود را انكار مي كنند.
اينجا زمين است؛با مردمي كه لب ها و سرهايشان مي جنبد و تكان مي خورد؛بي رد و بدل شدن لبخندي و پيام محبتي.
اينجا دنياي تمام چيزهاي ناتمام است:كوچه ها،شهرها،ابرها،انسان ها،محبت ها...
اينجا سرزميني به نام زمين است كه ديريست در انبوهي از خاطرات متشنج،حتي آخرين ملاقاتش را نيز با آسمان از ياد برده است.
اينجا ،چيزي كم است؛اينجا نفس كشيدن سخت است،كوله باري از نبودن چشمانت،بر شانه هاي زمين سنگيني مي كند.
اينجا چيزي به انتهاي خود نمي رسد،بي آنكه آغازش را چشمانت نظاره گر باشند.
جاده ها براي رسيدن، ابرها براي بارش و لب ها براي لبخند،گم شده اي دارند؛گم شده اي شبيه به چشمانت.
اينجا بدون چشم هاي تو هيچ ناتمامي تمام نمي شود.چشم هايت يعني:رساندن همه ي نرسيده ها به تمام نرسيدني ها!
تا كي شب به شب،به نيت سرودن غزلي عاشقانه برايت،مرثيه اي سوگوار براي خود بسرايم؟
تا كي كودكان بهانه گير چشمانم را با لالايي نامت به دنياي رؤيايي خواب بكوچانم و با كابوس نبودنت تنها گذارمشان؟
تا كي مدار عقربه هاي ساعت را به سمت طلوع جمعه اي زلال بچرخانم و غروب هاي خاكستري جمعه هارا شماره كنم؟
تا كي اميد آمدنت را بهانه اي سازم براي ادامه ي حيات گل هاي حياطمان و تو نيايي؟
تا كي سلام هايم را برايت پست كنم و نشاني ات را پشت پاكت ننويسم؟
تا كي شمع هاي قلبم را نذر آمدنت كنم و حاجت نگيرم؟
تا كي كفش هاي سرسخت زندگي ام پرسه زدن را تجربه كنند و كوچه باغ بودنت را رد نشوند؟
تا كي چتر پلك هايم را در بارش يكريز باران هاي دائمي نبودنت بگشايم و ببندم و تو نيز نباشي و نيايي؟
تا كي؟ تاكي؟..


